کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

با رنج، قصهِ من

با رنج،
قصهِ من
غصهِ مردیست
سنگ شکن!
که او با فرهادکش
وصلت کرد با کوهی
از گنج
خسرویی، با شیرین!

محمد ترکمان

دیرزمانی نخواهد گذشت

دیرزمانی نخواهد گذشت
برای یافتنِ تو،
دل به ‌سفر خواهم زد.

و برای رسیدن به تو،
از خویش
کوچ خواهم کرد.

به شمالی‌ترین نقطه‌ی چشمانت...
و آن‌جا
سُکنی خواهم گزید.


طیبه ایرانیان

خیال، هزینه ندارد.

خیال هزینه ندارد
نوسان خاطره است
در گذشته و آینده
دمسازِ نغمه‌ای
با نت‌های هم‌ساز
چگونه است
شقّ شمارش اصوات
در کوک ساعت‌ها؟!

یا در صدای انفجاری
که طعم لالایی می‌دهد؟!
میانِ دو مکتب «نامتناهی»
و «هستی سیال»
بیا اِشکال بپرسیم:
آی معلم لجباز تاریخ!
چرا تمام زنگ ‌تفریح‌هایت
در حیات ماست؟
آی معلم شیمی فیزیک!
فضا مخلوط است یا زمان؟
که پهلو به پهلوی
تضادها،
توالی‌ها هم
علم حضوری دارند!
و آه ای معلم فلسفه!
ما موجودات خودآگاهی‌ هستیم

که از خط‌اها، زنجیر می‌سازیم
در سه ِبُعد از نوسان
و حرکت می‌کنیم
در طول بی‌نهایت
با طول بی‌نهایت
یا بر آن
بیا دگرگونی خود را حس کنیم
در هم‌زیستیِ آغوش‌ها


خیال، هزینه ندارد.

فریبا نوری

من تو و قاصدکی

من
تو
و قاصدکی

که بوسه‌ات را
تا رویایم
آورد.

سیدحسن نبی پور

آینه

آینه
تار شده ام مقابلِ تو
سوت و کور ام در تاریکیِ خود

کیست که درونت نگاه ام می کند
نگاهی خاموش بر چشمانم می کند

گاهی چشمانش را می بندد و
باز گوشه اشکی نمایان می کند

در اعماقِ اش چه پنهان دارد
چه چیز در خودش نهان دارد

زیرِ لب چه می گوید به آرامی
غرقِ چیست این تصویرِ بارانی

زمزمه می کند انگار اشعاری
و به یک باره آن سکوتِ پایانی

به او بگو
اینجا همه رفته اند
تنها تو مانده ای در این سکوت

این جاست
آن متروکه دل ها
آن بارانِ گِل ها
آن تنها ماندن ها

این جاست
آن حقیقت های تلخ
آن شلوغی های سرد
آن تاریکی های بم

آینه
بگو آن تصویر چه می خواند
دردِ خویش را چگونه می سراید

روزگار از جانش چه می خواهد
زمزمه هایش چرا نمی خوابد

مرزِ میانِ ما تنها تویی
شاهدِ سنگینیِ بغض ما تویی

انعکاسِ تاریکی‌ها
نمایشِ رنجِ ما تویی


محمدعلی ایرانمنش