کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری ست

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری ست
و تو چون قطعه الماس گران گردن آویز بر این زنجیری
تا نگهبانی گل عفت بینی
تا سریا بدرخشد دریا
چشم بندی نکنیم
فردا آینده ای روشن باشد
مگر آن بار گران
یاقوت در زنجیرم
بر چیده شود از گردن آویز گران مایه من
شود آن عفت و مهر بی قدر
به دریا ی خشکیده عبث
صحرا و بیابان بی آب و علف
امروز بر خیزید
بر سر مهمانی دنیا جدالی نکنید
شاید امید شما بر سر هر لحظه تحقق یابد
امروز برخیزید
بر سر در هر مهلکه ای بر چینید
چینش جنگ و ستیز
شاید باران امید با سفره خود
سرزمین بی باک شما را سیر کند
امروز برخیزید .................


کوهسار بزرگوار

زیر باران نگاهت قطره اشکی جاریم

زیر باران نگاهت قطره اشکی جاریم
ای دلیل بارشم، در بند تو زندانیم

پنجره باران فراقت داغ تو بر سینه ام
حنجره خنجر به سینه علت بی خوابیم

من کویری تشنه و دریای قلبت نوش من
صد غم از لبهای خشکم تشنه از بی آبیم


صید مژگانت شدم قلاب از ماهی مگیر
کو کجا داند کسی این علت شیداییم

جنگم از چنگی به مو بود و قلم همسنگرم
ناگهان چنگ آمد و آهنگ و این ویرانیم

محمدرضا بیابانی

مرا ناکام بر عشقت نمودی بیوفا آخر

مرا ناکام بر عشقت نمودی بیوفا آخر
تو رفتی با رقیبانم نشستی کزجفاآخر

ندیدم هیچگاهی من محبّت کزتودرعمرم
مرا با صد هزاران غم چرا کردی رها آخر

عذابت رابه هروضعی تحمّل می نمودم من
چرا از رویِ بی رحمی شدی کز من جدا آخر

ز بس نالیده ام هرروزشبهاازجفاهایت
تو بنمودی مرا بر درد هایی مبتلا آخر

شدم بیماربس کردی جفااُفتاده ام کزپا
رها کردی مرا ای بی وفا با صد بلا آخر

هزاران دردبی درمان به جان دارم تومیدانی
مرا کردی رها نا مهربان رفتی کجا آخر

گلی بودم به دستانت نمودی تو مرا پرپر
تو ای نامهربان دیدی مرا کردی فنا آخر

توهرسازی زدی رقصیده ازبهرت(خزان)جانا
چرا دیگر ستم بنموده ای بر ما روا آخر

علی اصغر تقی پور تمیجانی

راهی رودخانه‌ی پُر از ماهیم

راهی رودخانه‌ی پُر از ماهیم
در نظرِ ماهی‌ها جانیم...

بهرِ امرارِ معاش می‌روم،
با دلی پُر زِ خراش،میروم

ماهی! بیا، جانِ تو جانِ من است
مرگِ تو خاموشیِ خرمن است

کودک من روزها گشنه است
گُشنگی‌اش در گلو، دشنه است

از تو، به تو، من نزدیک‌ترم
بنگر به صورت و چشمِ ترم

برای کودکم، مرهمی
بالاتر از زَر و درهمی

جان دادنت، جان‌دادنی زیباست
زیباییِ کارِ درست، اینجاست

جان بدهی، جانی زنده کنی
صورتِ طفلی پُر از خنده کنی

تو در او خواهی کرد زندگی
درود من بر این بخشندگی!


مهدی فلاح

عشق یعنی که بمانی وسطِ خون خودت

عشق یعنی که بمانی وسطِ خون خودت
سر به لبخند ببازی، به جنونِ خودت

عشق یعنی همه‌جا مرگ، ولی راه نجات
عشق یعنی که بسوزی به درونِ خودت

دل به تاراج دلم دادم و تارم تو شدی
زخم بر زخم فزودم که شکارم تو شدی

نه فراموشی و نه مرهم و نه مغفرتی
من به اندوه رسیدم که مزارم تو شدی

چشم وا کردم و دیدم که خدا نیست در آن
سایه‌ای ماند ولی نور و صدا نیست در آن

من که صد بار در این کوچه فرو ریخته ام
کاش می‌گفت کسی راه خطا نیست در آن

من امامی به دل زخمی خود بودم و بس
روضه ام را به سر نیزه رساندم نه به کس

این علم خون خودم بود که بر دوش کشید
و تو آن فاتحه خوان رهگذری و بی‌نفس

تو شدی مقصد این خستگی ممتد من
من شدم جاده شدی گردنه ی ممتنع من

تو شدی علت هر آتش و اندوه و امید
این چه عشقی ست که افتاده به این گردن من

عشق تقدیر نمی‌پرسد از آغاز و دلیل
عشق آن حادثه‌ای نیست که باید به قبیل

تو که دنبال شفایی چه خبر از داغی ؟
درد باید بکشی تا بشوی اهل اصیل


محمد خوش بین