جوانههای خیال
در دل کویر
رؤیای سبزشدن دارند
غافل از اینکه زمستان
شکوفهها را پرپر کرده
و برگریزان خودنمایی میکند
آری، رؤیای سبز درختان
کویر را از سراب تردید میرهاند
اگر که باورشان به آبرسیدن
و نگاهشان به ابرشدن باشد
رؤیای من
تناورشدن نهالهاییست
که در پیِ نورند
و به دنبالِ آب...
حال که آرزوی تو به قلهرسیدن
و پرواز بر فراز آسمان است
من و تو همنوردانی هستیم
که رؤیای مشترکمان
فتح قلهی رهاییست
بیا که ابر شویم
و باران را
به دشت هدیه دهیم.
حسن عباسی
باران،
روزگار مرا میسازد،
قطرههایش،
حس بودن،
حس توان،
حس آرامش را
در من جاری میکند.
آری،
دلم همیشه باران میخواهد،
که ببارد بر دلم،
و بشوید از خاکسترِ اندوه.
ای کاش تو بودی،
با لبخندت،
با نگاهت،
که کنار تو،
ابرها هم
آبیتر بودند.
ای کاش،
صدای گامهایت
بر سنگفرشهای خیس،
ترانهای میخواند
برای دل من
هامون حافظی
معمای عشق پنهانم
در هزارتوی نگاهت نهفته
رقص زیبای چشمانت
مرا به فراسوی ذهنم می برد
جایی که رازها در سینه دارد
اما یک سوال از تو دارم
آیا میدانی عشق چیست ؟
خودم می گویم
آن افسون هزارتوی نگاهت
مرا مست خواستنت کرد
رمز و راز دیده تو
مرا آواره روزگارم کرد
به هر سوی دولت دیار
چشم دوختم
انگار درخشش چشمانت
روشنایی شب مهتابی
آن کاشانه است
هزارتوی نگاهت
را زمزمه آواز رهایی
دیده و دل
از چنگ خواهش
زمانه بی وفا می دانم
نه نرو از برم
تازه انس گرفتم
ز رنگ ارغوانی نگاهت
می دانم که چشمانت
در گروی من نیست
اما یکبار نظاره گر
چشمان سیه تو شوم
مرا عمری گران بس است
تا عشق کهنه پیدا کنم
در این دنیای بی مهر
گنجینه مروارید یابم
در دو سه روز مابقی
گرت نباشد دلی با من بیدل
هزارتوی نگاهت
مرا سیراب کند
در این مقال تشنگی
منت عمر کشم
که هزار سال دگر باشم
و دنیایی مست کنم
ز ابروی کمان تو
که عشوه ریزد
بر دل هر منتظر دلدار
چه گویم که نیافتم تو را
بهر حال حاضر شدی
در محفل دل و جان و صنمای حقیقت
باز ظهور صفات حق
یافتم در مهرم به وجود تو
هزارتوی نگاهت
به یک کرشمه عشقت می ارزد
دگربار نگویم ناکام ماندم
از عشق تو تا ابد
که خریدار یک لحظه
از هزارتوی نگاهت
مرا تا آخر عمر
بی نیاز کرد
حسین رسومی
همراه شاخه ای که دلش با کسی نبود
جز صخره ای رسیده به دریا کسی نبود.
انگار در دلش، نه فقط من، که دیگری
بوده است آن زمان که به جز ما کسی نبود.
تقصیر چشم بود چرا دل تقاص داد؟
رفتم پِیِ جواب معما کسی نبود.!!!
پاییز رفت و پشت سرش را نگاه کرد
در رقص باد و خش خِشِ بر پا کسی نبود.
نخ میشود به میله ی انگشت اشک و من
غم بافتم به روی غمم تا کسی نبود.
نَکــن بــال و پــر عشــقم کــه دور تــو بــه پــروازم
نکُن دورم از این خانـه کـه جـان یـکبـاره مـیبـازم
ببـــر دل را بـــزن ســـر را نـــزن آهنـــگ رفـــتن را
کـه جـز سـاز جـداییهـا بـه هـر سـاز تـو مـیسـازم
تـو تـا هسـتی دلـم دلخـوش دلـم لبریـز شـادیهـا
تــو تــا هســتی غــم عــالم؟ غمــش را دور انــدازم
مـرا هــر شـب خیــال تـو بــه بیـداری کشــد تــا روز
نباشــم شــب اگــر روزی بــه غیــر از تــو بپــردازم
نگاهــت آتشــین بــود و مــرا صــد شــعله در دل زد
بگــو بــامن بسـوزم یــا بســازم یــا کــه بگــدازم
یحیی رشیدی