ای آخرین پناه دل بی نوا حسین
معنای رَحمتُ الله ِ بی انتها حسین
ما را امید نیست به اعمالمان ، تویی
باب نجات قوم خطاکار یا حسین
کَشتی به گِل نشسته ی دریای ذلّتیم
ما را سوار کشتی نوحت نما حسین
سگ را شنیده ام که به درگاه بار نیست
اما تو لطف کردی و گفتی بیا...حسین
فهمیده ام ز جمله ی "فبکی علی الحسین..."
بخشیده میشود گنهم با بُکا حسین
از بچگی به روضه ی تان مبتلا شدم
با روضه ای که خواند "امام ِ رضا" حسین
یابن الشَبیب ؛ جد مرا تشنه کشته اند
واویلتا ز فاصله ی "شمر" تا "حسین"
زنده هنوز بوده که سر را بُرید و ... آه
میزد تن "ذبیح خدا" دست و پا...حسین
نیما نجاری
دام ماندی و مرا دانه ندادی خیرست
باغ داری و مرا لانه ندادی خیرست
سوختم بار دیگر آه مرا نشنیدی
آب در داخل پیمانه ندادی خیرست
جامهام پاره شد و باد مرا باخود برد
جامهی بر تن دیوانه ندادی خیرست
کوچه در کوچهی این دهکده سرگردانم
تا سرم تکیه کند شانه ندادی خیرست
گریه کردم لب دیوار تو بی صبرانه
یک تسلای غریبانه ندادی خیرست
سیدظاهرموسوی
عقل یارم بود اگر ، میکرد ترکِ عشقِ یار؟
اختیار اَر بود ، راحت من نمیکرد اختیار؟
لحظه لحظه صورتش میدیدم آن شیرین لبش
مثلِ تو ای بیستون من هم نمیکردم قرار؟
برچه محرم کرده ای شمع و ، مرا محروم اَزِتْ
من مگر در بزمِ تو جانرا نمیکردم نثار؟
درد را پنهان گرفتم در جهان چون چاره نیست
گر طبیبی داشتم من ، کی میکردم آشکار؟
یار با اغیار دیدن را چو صبرم بود اگر
ترکِ غربت کرده هرگز من نمیرفتم دیار؟
کُفرِ واعظ را به رُسوائیِ من کن تو قیاس
گرچه صادق بود من تقوا نمیکردم شعار؟
دیدنِ آن غنچه خندان بود گر ممکن مرا
مثلِ تو بر گلستان بلبل نمیکردم گذار؟
ای فضولی سوخته با داغِ هجران این دلم
می شکُفت گل من نمی بُردم به سیرِ لاله زار؟
فرامرز عبداله پور
من در ساحل دریا نا امید نشسته و
ساعت ها در افکارم فرو رفته بودم
کشتی ای در دور دست پیدا بود
حالی نداشتم ...!
در خیالم ...!
به پنجره های رنگی خونه مادر بزرگ زل زده بودم
کودکی ما پشت پنجره ها ی چوبی با شیشه های رنگی جا مانده
و گاهی از پشت همان شیشه های رنگی به تماشای کودکی
ساعت ها بی اختیار می نشینم
دیوانه وار گاه میخندم و گاه گریه میکنم
حال خوبیست دیوانه گی ام
تمام کلمات شعر هایم را از لا به لای آجر های همان خانه
بیرون میکشم ،دست هایم زخمی میشود ولی
من میدانم هرچه سخت تر آید زیباتر است
در خیالم داشتم جای مناسب کلمات را پیدا میکردم
که ناگهان از صدای وزش بادهای ساحلی به خود آمدم
گویا باد ها بر گوش بادبادنهای کشتی دور افتاده نوای رفتن زدند
کشتی رفت و من انگار باید از لابه لای آجر های
خونه مادربزرگ ،شعر کشتی را هم بسازم
علیرضا عسکریان
شبی در آینه با روح خود دیدار کردم
هزاران درد در دل خفته را بیدار کردم
بدیدم روح عریان با دوصد زخم عمیقش
به اشکم زخمهایش را کمی تیمار کردم
نگاهش کردم و خون بود اندر قلب قلبش
برایش از ته دل گریه ها بسیار کردم
من آن شب را نخفتم لیک روحم بود آرام
به گریه چاره بهر روح این بیمار کردم
عجب روح نجیبی بود دلداریم میداد
من از بهر مرارت های او این کار کردم
در آغوشش کشیدم بوسه بر پیشانی ام زد
فدایش جان شیرین از سر ایثار کردم
مریم زنگنه