کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

مانند صبح روشنی و چون فلق سپید

مانند صبح روشنی و چون فلق سپید
ای آفتاب قبله نما در ره امید
دانم هزار قافیه عنوان نمی کند
هرگز ،که ای نماد مسیحا چگونه اید
جاریست عطر شامه نواز وجود تو
هرجا که اشک های زلالت فرو چکید
ای کاش لحظه های پر از بیم عمر من
در سایه های غفلت یادت نمی خزید
ای منجی جهان پریشان یادها

برگرد بی بهانه که جان ها به لب رسید

فاطمه شکل ابادی

غروب آمد و انبوهِ تاریکی

غروب آمد و انبوهِ تاریکی
حضور را از دستهایِ احساس ربود
و لباسِ کتمان بر سَردَرِ شهر
حنجره ی بریده ی حقیقت را پوشاند
و صدایِ دُهُل ها
هق هقِ اندوهبار بازماندگان را خاموش کرد
و درضخامتِ جهل
حقیقت لگد کوب شد
تا فردائی برایِ دیدن طلوع نکند
و شکنجه و دشنه
ردِ پایِ آشنایان را پاک کرد
تا راه نمایان نماند .


مصطفی مروج همدانی

حسین آنست که جان پیش معبود می‌برد

حسین آنست که جان پیش معبود می‌برد
حسین آنست که خوانش پیش مقصود می‌برد

او که عاشقِ راز و نیاز با خالق است
بایارانِ عاشق پیشانی به مسجود می‌برد

حسین آنست که بهر نثارجانِ خویش
دلبندش علی اصغر  پیش مسعود می‌برد


او که درعشق وعشق بازی بنامِ علی ست
علی اکبر و اصغر وسجادش بهر سجود می‌برد

حسین آنست که در  حج وجهاد
عاشق حج است، عشقش پیشِ جمود می‌برد

اوکه با خود  اهل وعیالِ خویش را
بهر جنگ،نه بمعروف پیشِ محدود می‌برد

حسین آنست که در دریای عشق
سفینه النجات بهر عابدو معبود می‌برد

دشمنانش پست و حقیرن و کینه توز
او  شش ماهه اصغر ،پیش محسودمی‌برد

حسین آنست که خواهرِدل خسته‌اش
حافظ قرآن پیشِ آلِ مجدود می برد

جاهلان  وسیه رویان عالم عاجزند
اوماه بنی هاشم پیشِ جاهلِ ممدود می‌برد

حسین با عون و جعفرو قاسم وعلی
باهزاران تکبیر،علی اکبر بمقصود می‌برد

اکبرش در خلق و خوی شِبه پیامبرست
جاهلان کورن اوبا خود خویِ محمود می‌برد

ای (ولی ) جَهل وسیاست می فریبد  آدمی
جهلِ شُریحِ قاضی، اورا به مسدود می برد

ولی الله قلی زاده

تو که لبخند زدی، شهر پر از جان شده بود

تو که لبخند زدی، شهر پر از جان شده بود
شب بی‌ماه من آن لحظه چراغان شده بود

دل من سوخت ولی هیچ نگفتم به کسی
عشقِ پنهانی‌مان، قصه‌ی پنهان شده بود

چای می‌ریختی و عطر تو در خانه نشست
خانه در چشم من آن لحظه گلستان شده بود


خنده‌ات ریخت به فنجان من و قند شکست
لحظه‌ای با نگهت، شوق زمستان شده بود

موی تو ریخته بر شانه، چه غوغایی داشت
شعر، در وصف تو آن لحظه پریشان شده بود

غزلم ریخت، دلم در تب رویات شکست
دلِ هر شاعر از آن عشق، غزل‌خوان شده بود

چشم تو فال مرا برد به تعبیر سکوت
دل من در تب تب‌هات، هراسان شده بود

با نفس‌های تو افتادم از این حال به حال
عشق با وسوسه‌ات مست و پشیمان شده بود

من نگفتم که چه حالی‌ست، نگفتم... اما
با تو بودن غزلی ناب، به قرآن شده بود!

مهرداد خردمند

بر چهر‌ه‌ی زیبای "رها"، دست مریزاد

بر چهر‌ه‌ی زیبای "رها"، دست مریزاد
باید به خدا گفت: خدا، دست مریزاد

دیندار، گرفتارِ خمِ زلفِ "رها" شد
بر حلقه‌ی گیسوی رها، دست مریزد


مهدی سلحشور پیانی