نه چون آن شاعر خودخوانده که از عوام خود بر حذر دارد
که بِه از آنچه میسرایم ناشناسی سه دیوان در بغل دارد
من آن شاعر که از عشق نوشتن شاعرم کردم
مرا آن واژه های به سوی او ساعرم کرد
من از وقتی که دیدم تو را از نو واله گشتم
دودی شده و دور قد و بالای تو هاله گشتم
تو همان مصرع مقفای بی قافیه ای
تو سطر به سطره فیه ما فیه ای
تو همان ترک شیرازی با خال هندویی و بزم آرا
که حافظ به پایت بخشید سمرقند و بخارا را
صائب تاب نیاورد این بخشیدنِ از مال اغیار را
به تو بخشید سر و دست و تن و پا را
من هم ادامه دادم بخشیدن های این اَحرار را
به تو میبخشم همین آن و تمامه حس ِاشعار را
ُ
تو آن منظومه دلبرانه خسرو و شیرین نظامی
گاه شعر غمناک فروغ و گاه پروینِ اعتصامی
تو برای ابتهاج در حیاطی وهم انگیز ؛ ارغوانی
نوای چهلستون و نقش جهان ؛ برای آن اصفهانی
اگر مثال موش و گربه باشیم در اشعار زاکانی
می خواهم این قصه تا ابد نداشته باشد نقطه ی پایانی
حتی ثریا باشی برای شهریار و دیر آیی به غمزه و دل آرا
باز هم من نگویم ؛ آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
سید علیرضا دربندی
وجودم
روی قلب سنگی تو
کتیبه ای شده
شاید تا هزار سال دیگر
فسیلی باشم
یا یک عتیقه
یا چند قطره نفت
رسول قنبرزاده
سایهای میگذرد.
بستر سرد غزل، سخت به هم میریزد:
سایه،
رویا،
تصویر...
این چه بود از دل تاریکی ذهنم رد شد؟
نفسی بود عمیق؟
مثل یک آه بلند؟
خندهای بود کنار لب من؟
یا دلم رفت به بند؟
من چرا پر شدم از سرخوشی و شیدایی؟
چه کسی بر سرِ حسِ ترِ من دست کشید؟
به گمانم که فقط رایحهای...
عطری بود
که در اندیشهی سبزم پیچید.
بیتهای غزلم منتظرند؛
یکبهیک از جلوی چشمِ ترَم میگذرند.
گرچه شب مهتابیست،
آسمانِ دلتنگم آبیست...
سایهای
میگذرد.
سرخوش پارسا
بخیر باد شبت ای دلیل بی خوابی
مرا به گریه نشاندی، چگونه می خوابی؟
منی که گر شبی از فرط گریه خوابم بُرد
به غیر چهره ی ماهت ندیده ام خوابی
شبم بدون تو تار و شب تو بی من خوش
دلم بدون تو پژمرده و تو شادابی
تمام شب ز غمت خواب، من ندارم و تو
کجای این شب تاریک، با که همخوابی؟
چه بوده سهم تو از من؟ دلی ز جنس غزل
چه بوده سهم من از تو؟ عذاب و بی تابی
دلم چو برف سپید و سیاه شد بختم
شبیه قصه ی نیلوفران مردابی...
امیرحسین بادنوا
نوشتم این ترانه خوشا نقض نشود
بهار شورو طرب فسق نشود
به نکته ای که رسیدم این نیز بگذرد است
بهارعمر ما مستدام بشود
زندگی همان دو روزو عشق و طرب است
به کام خسته دلان کوتاه نشود
باحدیث مهرتو کام دل شیرین است
الهی که هیچگاه نومید نشود
نگاه مثل پروانه بدور شمع وجود
بتابدو لحظه ها گرم و جاوید بشود
حامد فلاح