کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

وقتی قلم را از کاغذهایِ آسوده

وقتی قلم را
از کاغذهایِ آسوده
و بهار را
از پنجره‌هایِ سرد و کرخت
در پاییزی از نفس افتاده
به رویِ سنگ فرشِ خیالها
در شبِ سیاهیِ سکوت
به تاراج بُردند
تصور کن آن زمان آغوش را
فراتر از هر اندیشه ای
فراتر از هر خواهشی
به دنبالِ گونه‌های ِخیس
نفس به نفس می‌گردد
چگونه می‌توان ترانه‌ای ساخت
که شوقِ هم آوایی اش
سالها محتاج کند آغوشها را
و اینک ای سپید آوا
ای ترانه‌یِ ظفر
ای لحظه‌ی بی تکرار
ای لحظه‌ی گِرِتّا
مشقِ خاطره کُن
از تپشِ سرخِ غروب
میانِ حنجره های خاموش
در طلوعی دوباره
با پنجره‌ای به بلندایِ زمان
از دوردست ترین آشیان در خلوت
برایِ اندیشه‌ای دوباره
شاید شعری باشد
از بوسه ی ستاره بر کویرِ آرامش

عباس سهامی بوشهری

چنان به چون و چرای دو چشم و چارت مست

چنان به چون و چرای دو چشم و چارت مست
غریب و بی خبر از هرچه در دو عالم هست
‌
اسیر محبس احساسی ام که سرتاسر
نگار روی تو من را حصار و دیوار است

به هرکه وصف تو گویم بخواندم مجنون
حدیث لیلی ما عقل و دیدگان بگسست

دریغ از این همه دلبستگی که بعد از تو
کناره گیری و عزلت به نزد من بنشست

شمیم عطر حضورت عجین خاطره هاست
گهی مسبب ماتم، گهی قرار دل است

علیل و زارم و عاری ز عیش و عشرت ها
چگونه باب غم و حُزنِ جان، توانم بست؟

تویی که قلب و نظر را مقلبی یارا
حلول نور نگاهت نوید نوروز است


امید دستجردی

صبحی که تو باشی

صبحی که تو باشی
دم نوش محبت
پر می کند از عطر خودش
حال و هوا را
اکسیر نگاهت
با غنچه لبهای گس تو
لبریز تمنا و نیاز و تب خواهش
کرده همه ام را
مقصد که تو باشی
مقصود زآغوش تو عرش است
هوش و هوس و عیش بهانه
مجذوب تماشا که شده دل
از آن دم قدسی
از لحظه آغاز
خود بردی و دادی به دلم نخ
من مست نگاهم
سرمست تر از محو
تسلیمی محضم
""خود کرده که تدبیر ندارد ""
تدبیر تویی تو
من بی خود و در تو
حیران ترین داده دل مستم و دانم
بی دل شده ام هر چه کنم حال و حلال است
این عین ثواب است روا باشد و بی عیب
چون رفته دلم در تب دیدار و تماشا
از روز نخستین
دل داده ی معشوق شدم
ختم به تسلیم
ای دلبر بی تا
بیدل که تدبیر ندارد
با دل به تو گویم
ای حضرت تدبیر
تا هستم و هستی و خدا هست
مستانه تورا دوست بدارم
مستانه تورا دوست بدارم
مستانه تورا دوست بدارم

حسین گودرزی

چقدر هوای سرد

چقدر هوای سرد
و یخ کرده
چقدر دلم برای دیدنت
تب کرده
سرما چغاله های بادام
را خشکانده
چقدر دلم هوس لیمو
چای و نبات تلخ کرده
برای دیدنت از محله های خرما
شاخه های زیتون
بوته های گندم گذشتم
دلم برای چیدن دانه های گیلاس
هوس تکیه بر درخت رقص کرده
شکسته بغضم گلوی سورنا را
شکسته چوب ترکه بازی ام قبل بازی
دلم هوس دهل و ساز و آواز و
رقص کرده
چرا به گونه های تو در های شکسته
و غلتان می‌بازند
دلم هوس یک لحظه خنده با عشق
ناب کرده
برای دیدن ماه خورشید را سپر کردم
برای سپر سینه را به در کردم
دلم هوس یه شب پر ستاره
پر از اشکهای آذر کرده


سیاوش دریابار

توی خیالم بغلت کردم

توی خیالم بغلت کردم
حس عجیبی داره آغوشم
شاید که مُردم من نمیدونم
یا که شده دوریت فراموشم
منکه نمیدونم چیه اما
توی خیالم بوسه های تورو
توی خیالم لب های تو رو
توی خیالم دکمه تا کمه
حتی کبودِ سینه های تو رو
شب ناله های خوش صدای تورو
از روسریت تا بند تن پوشت
واسه هم آغوشی نگاه تورو
دیدم ، تصور کردم و مُردم
حتی تصورِ صدای تو رو ...


حسن درخشان