گفتم به ماه عفاف و حجاب از که گرفتی بگفت
گفتا که زپاک دامنی ام سیاهی شب دورم گرفت
گفتم خورشید چرا دور تو نمی چرخد تا سحر
گفتا ستا ره شب نمیبینی باز بال و پالم گرفت
گفتم چرا برفتی که ابراهیم نشود ماه پرست
گفتا نور دگر نمی آمد بدنیاتا ابراهیم دورش آتش گرفت
گفتم هلال تو که شقل القمر کند دگر دورباره باز
گفتا علی است چو همسر نیم نگاهی کرد رو گرفت
گفتم سلاح نابودی دشمن شوی در با هلال ماه
گفتا زمان بود برای گفتن حق مهلت گرفت
گفتم چرا خدا شب ابر می کند و می پوشاند تو را
گفتا به تو مناجات یاد دهد و باران عشق سر گرفت
گفتم غریبه نور شمع کم کم خاموش نمی کند یاد تو
گفتا خداست که دفاع می کند چو دورش ایمان گرفت
اعظم زارع
ترک کردم جانم را یا جهانم را!؟
بیگانه شدم با خویش ترک کردم دیارم را
بی شهرم زورقی هستم تنها در تلاطم دنیا
بیگانه با خویشم ،گریزان از شهر دورنگی ها
روزی دوباره میتراود خاطراتم در دیار کودکیها
میرسد آنروز،چون ندارم در سرم جز این دگر سودا
میدهم دستم به دستت ای سرزمین خسته و تنها
فروغ دراهکی
تو را با خنده هایت می شناسند
کسی از گریه هایت با خبر نیست
همان که سال ها میشناست
ولی از اشک هایت با خبر نیست
همان که درد را افزوده بر تو
و از درمان دردت با خبر نیست
کسی که در نبودش بی قراری
بدان از لحظه هایت باخبر نیست
همان که زخم بر قلبت نهاده
همان از نوش دارو با خبر نیست
میثم علی شاه
جاییست میانِ من با من
جایی در آغوشِ هستیِ بیکران
که آرام غرق میشوم…
نه در دنیا،
که در دستانِ خویش.
آغوشم را باز میکنم
و خودم را،
در من،
بغل میگیرم.
با تمام زخمها، با تمام عبورها
بیداوری، بیفرار.
جایی پیدا میشوم
نه در اوج دیدهشدن،
که در ژرفایِ نیستی
جایی که انکارها
یکییکی خاموش شدند
و «بودن»
از زاویهای دیگر، با من سخن میگوید.
اینبار،
نه شکستهام
نه گسسته
بلکه تکهتکهام
و همین، مرا کامل کرده است.
من، با منِ رشد یافته
قدم میگذارم
بهسوی آبیِ بیکران
جایی که دیگر خود را از خود پنهان نمیکنم
جایی که تنها نیستم…
چون با منم.
و این یعنی همهچیز.
زهره ارشد
در تاریکیها
صدایت شعله میزند:
آتش، زبانِ تو را دزدید!
حسین گودرزی