کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

در آغوش نبودن بود، چیزی از حضورم

در آغوش نبودن بود، چیزی از حضورم
که حتی بی‌نفس، افتاده بود انگار نورم

نه در دنیا، نه بیرونش، نه در آیینه‌ها هم
فقط در چشم تو فهمیدم از جنس عبورم

تمامم را به خاک شک سپردم، تا بمانم
که هر چیزی شکسته، می‌شود اصل غرورم


چه معنایی‌ست بودن، وقتتی (خود) را نمی‌دانم؟
فقط در بین نادانی رسیدم در شعورم

مرا از من گرفتند آن زمانی که خودم را
خودم نامیدم و گم شد، در آن لحظه غرورم

در آغوش نبودن بود، چیزی از حضورم
که از غیبت شدم پیدا، در آن بی‌قدر دورم

عذرا هندالی

غزل چرا

غزل چرا
می رسد فصل بهاران ،من زمستانم چرا؟
نیست دستی تا بگیرد از دو دستانم چرا؟

واژه ها را می نگارم تا به وصل او رسم
درد عشقی می کِشَم از هجر جانانم چرا؟

آمد آن نا مهربان ، حال دلم را دید ورفت
لحظه ای قسمت نشد ، دیدار مهمانم چرا؟

کشته ی درد فراق و غربت عشقم هنوز
آن طبیب من نیامد بهر درمانم چرا ؟

گفت بامن دلبری ها کرده غمخوارم شود
او نمی پرسد کنون حال پریشانم چرا؟

بارها خوردم قسم دیگر نباشم یار او
من به آن سوگندِ دیرینم پشیمانم چرا؟

تا شکسته عهد خود، از این دلِ محزون من
سالها بگذشت ومن ، در پای پیمانم چرا؟

هرکجا بیند مرا ، با من غریبی میکند
من یه عشق روی زیبایش ،غزلخوانم چرا؟

برده از یادم ،بریده رشته ی امید را
پس به جز او ، ساکنِ قلبم نمی دانم چرا؟

آن که با خار جفا ، پای دلم آزرده است
من به پای او نمی دانم ، گل افشانم چرا؟

فریبا دلال

آنقَدَر چشم تو زیباست که «زیبائی!» نیست

آنقَدَر چشم تو زیباست که «زیبائی!» نیست
هیچکس مثل تو این قدر، تماشائی نیست

شعرِ چشمانِ تو مجموعه ای از اعجاز است
کلماتی که درآن هیچ الفبائی نیست !

خلقِ این چهره مینیاتوریِ بی همتا؛
کارِ یک خالق قهّار، به تنهایی نیست

پای هر عیش مهم است وگرنه مستی
به، شراب و شب و گرمایی و گیرایی

یکی از قاعده ها، جان به جنون باختن است
عشق، تنها به فنونِ سخن آرائی نیست.

مرگ، خود داغ بزرگی ست ولی ابعادش
هرچه که هست به اندازه تنهایی نیست.


شریف رضا مجد

تنیده‌ام...

تنیده‌ام...
در تارهای ناپیدا،
تارهایی از صدای ناتمام حرف‌ها،
از نگاه‌هایی که هیچ‌گاه نرسیدند،
و از اشک‌هایی که جایی میانِ گلو و زمین
خشک شدند، تنیده شده‌اند...

درونم،
هزار راه نیمه‌گشوده است؛
راه‌هایی بی‌نقشه و بی‌نشان
که هر قدم، مرا باز به خودم می‌رساند:
همان آدم خسته‌ای که لبخندش را
بر دیوارهای ترک‌خورده‌ی دلتنگی آویخته
و انتظار می‌کشد،
کسی بیاید
و بگوید:
«این گره‌ها باز خواهند شد.»

دستم
به ریشه‌هایی بند است؛
ریشه‌هایی که در خاکِ ترس کاشته‌ام،
نام‌هایی که دیگر نیستند،
اما هنوز
در خواب‌هایم قدم می‌زنند،
چون سایه‌ای که دست نمی‌کشد.

جهان،
با همه وسعتش،
گاهی در قفسِ یک تار نازک
که دورِ گلویم پیچیده،
کوچک می‌شود؛
تارِ نفس‌گیرِ بی‌صدایی،
که نمی‌گذارد بگویم:
«درد دارم.»

تنیده‌ام،
نه در قفسی از آهن،
که در مهربانی‌های ناپیدا،
در خداحافظی‌های بی‌صدا،
در آغوش‌هایی که باید می‌بودند
اما نبودند،
در خَلَئی که رفاقت را پنهان کرد.

با نخ‌های ناپیدا،
به خاطراتم گره خورده‌ام؛
به اولین باری که گریه نکردم،
به آخرین خنده‌ای که هیچ‌کس ندید،
و به تمام سکوت‌های کشیده شده
میان این دو لحظه.

اما در عمق این تاریکیِ درهم‌بافته،
هنوز دانه‌ای نور هست،
نوری نرم و آرام،
که می‌تند، می‌بافد،
نه برای به دام انداختن،
که برای رهایی، برای شکفتن.

اگر امروز صدایی از من شنیدی،
بدان که این صدا،
از میان هزار گره و هزار سکوت عبور کرده
تا به گوش تو برسد.

شاید تو هم تنیده‌ای،
در همان گره‌ای که منم،
و من،
راهی باشم
برای باز شدن گره‌های تو؛
و این‌گونه،
تنیدگی ما
می‌شود پل،
می‌شود نور،
می‌شود رهایی.


سارینا رضوانی

ز برقِ چشم تو لرزید تخت و تاجِ سُلطان

ز برقِ چشم تو لرزید تخت و تاجِ سُلطان
فرو ریختند در حیرت، قصورِ مصر و ایوان

دلِ فرعون و معبد، ماتِ چشمِ تو بماندند
تو آنی کز نگاهت کفر هم افتد در ایمان

زلیخا در گذرگه، بست راه صد نگه را
که ناید در نظر جز روی تو، خورشید کنعان

ز سوزِ عشق اگر پیراهنم را چاک سازند
نباشد دور از آن‌کس، کز غمت بگریخت زندان


چو یعقوب از غمِ هجرت سپید افکند مویش
به پیراهن دمی آمد، که بویش برد زندان

نه آیینه، نه ماه است این جمالِ بی‌نظیرت
خدایانِ قدیمی را شکست این نور پنهان

چو گشتی پرده‌بردار از جمالِ بی‌نهایت
شکست آیینه‌ها در پیشِ آن بازارِ حیران

ز چاه آورده‌اندت تا ستونِ تختِ باور
ولی زندان شد از عشقت، دلِ زن‌های خندان

دل از افسانه برگیر و ببین با چشمِ جانت
که عشق از مصر برخیزد، نه از وادیِ حیوان

عبدالهادی کریمیار