ای همه دنیای من، ای تارک غمهای من
بی تو در آیینه ی دل، محو شد تصویر من
ای تمام زندگی، ای مهر بی پایان من
روشنی بخش شب بی ماه و بی خورشید من
در سکوت سرد شب، آواز تو ایمان من
هر نوا بی تو شکسته، در دل تنهای من
ای نسیم بازگشت، ای وعده ی فردای من
باز شو بر باغ جانم، ای همه ریحان من
در دل شبهای سرد، آغوش تو رویای من
باز گرد، ای روشنی، ای مهر بی پایان من
ای که در جانم نشستی، تا ابد مهمان من
عهد کن با عشق من، تا جاودان باشی به من
با تو پیوند است و پیمان، در دل و در جان من
جز تو کس را من نخوانم، ای همه آرام من
در نگاهت خانه دارم، در صدایت جان من
مانده ام تا وا پسین دم، عاشق و حیران من
مصطفی نجفی راد
اگر کسی شمع روشنایی تو را فوت کرد
بدان کبریتی برای فروش کنار گذاشته است
بهمن نوری قاضی کند
به سلامی که با قلب شکسته گفتم
احترام بگذار
طبیعت من اینست تو هم مرام بگذار
کودک درون من دست و پایم را بست
تو برای این وحشی روحی رام بگذار
چه شده است که مثل گذشته صدایم نمیکنی
من اشک میریزم تو اسمش را درام بگذار
گفتی تمام شد راه نرفته را نرو
کمی برای خوب شدنم زمان!!! بگذار
ثریا امانیان
جُز عشقِ تو در این دلِ هوشیار نگُنجد
در سینه ی بی تاب، دو دلدار نگُنجد
من ساده گذر کرده ام از آنکه گذر کرد
آن جام که بُرد از تو، در این بار نگُنجد
من در هوسِ رویِ تو دیوانه ی شهرم
مجنونِ تو در گوشه ی دیوار نگُنجد
زیبائیِ بی حدّ و حسابِ رُخِ معشوق
در دیده ی حیرت زده ی یار نگُنجد
دستانِ زُلیخا بدَرَد پیرُهنِ عشق
جُز عشقِ خدا در دلِ بیدار نگُنجد
ای آنکه رُبودی دل از این عاشقِ بی تاب
وصفِ تو عیان است و به گفتار نگُنجد
هم یاری وغمخواری و هم دلبر ودلدار
اوصافِ تو در دفتر اَشعار نگُنجد
معصومه یزدی
سرنوشتِ مغرور...
با لبخندی خاموش بر لب
در هالهای درخشان و سرکش
قلمِ زرّینِ ایّام را
در مشتِ خود میفشارد
بر صفحهی سپیدِ هستی
کهکشانی از رؤیاهای خویش
نقاشی می کند
و در تار و پودشان
نقشی خیالانگیز
از تقدیر میزند
پنهان در پردهی فریب
با ناز و کرشمهای رازآلود
رقصان و خاموش
شطرنجِ هستی و نیستی را
آهسته...
اما بیرحم...
بازی میکند
و هر حرکتش
جهانی تازه میآفریند
جهانی ...
خفته در رازها
زهراامیریان