کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

بویِ باران

بویِ باران
در رنگِ صدایت
پراکنده می‌شود
چون مهتابی
که در دلِ آوازِ دریا
حل شده باشد

کوکِ لبخندت را
در گوشِ حسودِ باد
آرام رها کردم
باد،
با زخمی نامرئی
بر برگ‌های نیمه‌بیدارِ غنچه‌ها
نفس کشید
و باغ
لحظه‌ای
از رؤیا لغزید

وقتی دستت
بر شانه‌ی داغِ عصر
سُر می‌خورد
زمان
چون شیشه‌ای نازک
می‌شکند
و نور
از ترک‌های پنهانش
آهسته
به جامِ لب‌هایم
می‌ریزد

و نگاهت
آن نگاهِ لرزانِ دور
در پایان
چون آهوی سپیدِ مه
به سوی دستانم
بازمی‌گردد
و جهان
برای تپشی کوتاه
طعمِ صلح
بر نفس‌هایم
می‌نشاند


زهرا امیریان

قلم افتاده از دست و شکسته قلب خاکستر!

قلم افتاده از دست و شکسته قلب خاکستر!
در این‌جا محشری بود و هزاران دل که شد پرپر!

نه سازی بود و آوازی، نه در سینه غم رازی
فقط روح سلحشوری برای پرچم و کشور!

میان لاله‌ها گشتم، یکی بی‌ساقه و برگ است!
چرا که روز روییدن نمانده ماده‌ی پیکر!


در آن لحظه که من دیدم تن پژمرده‌ی لاله
نشستم بر لب حوض و دو چشمم خیره بر کوثر!

از این گل‌های قرمز گون یکی در خواب شیرین بود
کنار لاله‌ای کوچک شتابان رفته تا محشر!

در این اوضاع بی‌برگی که نخلستان شده بی‌بار
نه صیّادی به جا مانده، نه همّت پشت این سنگر!

چراغ راه این گل‌ها، درخشش‌های یک شمع است
که روشن شد میان آن همه گل‌های بی‌یاور!

اگرچه آب شور جو تن نخل و سرش سوزاند
پیام لاله را بشنو برای خانه‌ای بهتر!

برای لاله‌ها شعری نوشتم از دل و از جان!
برای عاشقان خواندم کتاب نور پیغمبر!

اگر چشم بشر افتد به خاک سرخ این گلزار
برای هر قدم در آن بخواند سوره‌ای در سر!

فرشید ربانی

نقطه ها را یار من روزی به طنازی گرفت

نقطه ها را یار من روزی به طنازی گرفت
هر کجا را دید لازم نقطه را بازی گرفت
در مجالی کان برای وصف حالش تنگ بود
نقطه جای حرف، بنشست و سخن سازی گرفت
گاه جای بوسه و گاهی برای یاد وصل
گاه با رقص ثلاثه باغ شیرازی گرفت
عشق افلاطونی اش را مهر ما بر باد داد
جای آن را صحبت تابان به اعجازی گرفت


محمد رزاقی

جوانی رفته با آن خاطراتش

جوانی رفته با آن خاطراتش
ومن مانده به افسوس وفغانش
دلا با شادی خود هم نفس شو
به پیش از آنکه گردی در خزانش
نسیم آسا بیا و کنج خلوت
نشین با این دل شیدا نشانش
سپیده دم که خورشیدی بر آید
بپرس ا حال صبح بی مثالش

جوانی می رود چاره نباشد
خوش آن دل را که برده کیف و حالش
هرآنکس قدر این دوران نداند
بماند حسرتی در روح و جانش
برای زنده بودن عشق لازم
جوانی عاشقی آرد به دامش
برای من که آین دوران گذشته
فقط مانده کمی آن خاطراتش
و من با خاطراتم زنده باشم
جوانی برکه باشد آب نابش

حسنعلی فرهادی فرد

باور نمی‌کردم

باور نمی‌کردم
آینه ها
رنگ فراموشی بگیرند
رنگ زنگار
رنگ دوری از تو
رنگ دلواپسی عشق

باور نمی‌کردم
لب رویا ها در خواب
طعم خاطرات حرامزاده
بگیرند
و یا
یاخته های بیقرار مغز
درد نبودن هایت را
به نیش تجربه بکشند
تا زمان
مزه آن را
در سرزمین آغوش
بر ما بچاشند
شاید
در حوالی پرسه زدن هایش
تسخیر شوم
و یخ بوسه ها
سمت بودنت جاری شود


پژمان روشن طبری