کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

در میانه‌ی تاریکی،

در میانه‌ی تاریکی،
نوری زاده می‌شود
که نمی‌خواهد روشن کند.

از ریشه‌های سنگ،
شاخه‌هایی از تردید بالا می‌روند،
و بر هر برگ،
نقشِ خاموشی حک شده است.

ای دایره‌ی بی‌مرکز،
ای تکرارِ جاودانه‌ی بی‌پایان،
در تو هزار خورشید
به نیتِ سقوط طلوع کرده‌اند.

هر پرتو، می‌سوزد تا نتابد،
و هر سایه،
از بیمِ خویش
به عمقِ سیاهی پناه می‌برد.

جهان، حجاریِ اندوهی‌ست
که با تیغِ زمان
بر پوستِ سکوت تراشیده‌اند.

من میانِ پیچک‌های سیاه می‌گردم،
تا شاید واژه‌ای بیابم
که هنوز
جرئتِ ناپدید شدن نداشته باشد.


راضیه هاشمی

سبز می‌پوشی، خرامان سروِ دل‌ها می‌شوی

سبز می‌پوشی، خرامان سروِ دل‌ها می‌شوی
یا به عمد این کار را؟ یا اینکه اغوا میشوی

پنجه هایت را گهی باز و گهی میبندی‌اش
قد و بالایت چنار ، زیبا چو افرا می‌شوی

هر که بینَد روی تو، دل می‌سپارد بی‌درنگ
با نگاه ناز و رنگینت چه شیدا می شوی

خنده های ناز و زیبایت نبات دِلکَش است
هی بخند با خنده‌هایت طعم حلوا می‌شوی

می چکد از لعل لب های تو صد جرعه عسل
این تویی لب میگشایی یا که سرنا می‌شوی

چون بهار از خنده‌هایت باغ می‌روید به ناز
گل‌فشانِ مهر و لطفِ نورِ یکتا می‌شوی

من که حیرانم زِ چشمت، چون نگاهت می‌کنم
در نگاه من نه پنهان بلکه معنا می‌شوی

هر چه دیدم از تو دیدم، جز تو دیگر کس نبود
چون حقیقت، در دل و جانم تو پیدا می‌شوی

سجاد ممیوند

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها
کِرمِ بُهتان وا بدارد جمله بر جست‌وخیزها

حاکی است این نقل ناموزون که جایی غلط بُوَد
«اَند» بُرده بر خطا دریاب این نکته‌ریزها

هر کجا جمعیتی گویا چو گشتند چیزکی
یحتمل هرچه شنیدی نیست غیر از پچیزها

گوششان بس تیز باشد شایعه‌ساز می‌شوند
چون چهل تا یک کلاغ این‌هاست نه گوش‌تیزها

مهدی جیبا

این همه شور و غرور از چه ز حد می گذرد

این همه شور و غرور از چه ز حد می گذرد
گر به ما می‌رسد از عشقِ تو هر مست کهنی

گر به سر حدِ حبیبِ تو رسد باکی نیست
این چُنین خسته و حیران چه کند تاوانی

گفتم از چینِ سرِ زلفِ تو بویی بشنید
گفت نشنیده‌ای از مشک چنین ارزانی


گفتم این تازه گلستانِ جمال از که بُوَد
گفت بویا که در او بلبل خوش الحانی

گفتمش سَرو کدام است که در باغ بُوَد
گفت سروِ چمنی و گلِ این بستانی

گفتمش ماه کدام و مَهِ این خانه کیست
گفت خورشیدِ سپهری و مَهِ نورانی

گفتم آن زلف که بر روی تو زیباست چرا
گفت بر ماه کند غالیه در پیشانی

گفتم آن چشمه‌ی نوش است که نوشینِ لبش
گفت جان پرور و خندان و سخن میدانی

گفتمش هست ز لعل لبِ تو کامِ دلم
گفت خواجو تو برو هیچ ز من می‌رانی

پیام هاشمی

در دل شب

در دل شب
جایی که هیچ نوری نبود
دخترک
همچو پرنده‌ای آزاده از قفس..
و موهایش
همان سایه انداز پیشانی..
همان پرهای سپید کبوتر زندانی..
که در قفس دل پر میزند
بی صدا دم میزند
و در چشمانش نگاه بی‌پایانی..
که به گمراهی‌هایم راه می‌دهند
مدام و تکراری..
چشمانش
دو دریاچه آرام
که در اعماقشان
افق گم می‌شود
و من..
حس کردم که در این سکوت
نوری تازه به دلم تابید.
رقص دخترک
با خلخالی سپید دور پایش
در بی‌پناهی..
همچو نسیمی لطف و شیرین
دلم را چو برگ پاییزی
در باد برد
گویی زمان در آن لحظه توقف کرد
و همه چیز جز حضور او
محو شد.
کوتاه قامت..
آنقدر که سایه‌اش
به سختی از زمین جدا شده بود
ریزه میزه..
چنان که انگار از جنس غبار ستارگان بود
اما در چشمانش
وسعتی بود
گویی آسمان در آن جا خوش کرده بود.
و من
در سکوت...
در عمق این دنیای بی‌پایان..
به یاد می‌آورم
که حتی
در دل سرد ترین شب‌ها
روشنی به ناگهان زاده می‌شود.
و در آن لحظه
صدایی نرم
همچو زمزمه‌ی اشک بر گونه
سایه‌وار در گوش شب پیچید.
دخترک..
با چشمانی از جنس رویا
با نگاهی که بر زخم‌ها مرهم می‌شد
آرام در میان تاریکی
نفس کشید.
انگار که تمام قصه‌های گمشده
در ردای سپیدش خانه داشتند
و انگار که سکوت
تنها نام دیگر او بود..!
قدم برداشت
چنان مهی که بر دریا می‌رقصد
وان نگاره...
چیزی شبیه به زخم
چیزی شبیه به سرنوشت
چیزی شبیه به آخرین امید
که در ژرفای تاریکی جوانه زد
و من
در میان آن تاریکی
برای نخستین بار فهمیدم
که شاید..
شاید نور
تنها در دل شب زاده می‌شود.
اما در یک لحظه
چشم هایم باز شد
و همه چیز تار و سپس..
سپس خاموش.
مثل رویا
دخترک..
رقصش..
پیچش مویش..
حتی خلخال
و ردپایش..
همه در سکوت این شب
ناپدید شدند.
همچو خواب
همچو گم شده‌ای در فاصله‌ی بی‌زمان..!


آرین رضایی