تمامِ آنچه میخواهم، تو را آنشب بغل کردم
مشامم را ز گیسویت، پر از عطرِ ازل کردم
میانِ خیلِ مژگانت، که در قصدِ هلاکم بود
نبردی سخت و جانفرسا، چُنان جنگِ جمل کردم
به چاهِ مردمِ چشمت، در آن ظلمت درافتادم
سپس تا خطّ لبهایت، گذر با پایِ شل کردم
عطش آتش به جان میزد، بلورِ شیشهی جان را
از آن کندویِ بیپایان، پر از شهد و عسل کردم
چو لبها را جدا کردم، از آن لبهای جان افزا
هزاران ناسزا گفتم، چرا ترکِ محل کردم
تو کابینَت فقط جان بود و من با جانِ ناچیزم
برای حلّ این مشکل، دو صد بحث و جدل کردم
تنم بر آن تنِ سیمین، به شوقِ مرگ میرقصید
چو من کابوسِ مرگش را، به رویایی بدل کردم
چو کامِ دل بر آوردم، تو خندیدی و من مُردم
ندانستی که در کارَت، چه نیرنگ و دغل کردم
تو بردی جسم و جان امّا، همیشه عشق پابرجاست
من اثباتِ سخن جانا، به اعجازِ غزل کردم
حمید گیوه چیان
گویند شبی لیلی به چاهی فتاد
دام میگستراند داد از بیداد داد
گفت این عجب رندی ست مجنون
شاید این دام او بهر صیدش نهاد
سخت برآشفته زین کار مختصر
گفت این دام شیرین در جان شاد
از صدای لیلی مجنون آشفته گشت
سخت میراند تا پس لیلی فتاد
دید لیلی در چاه افتاده است
گویا صیدی که از صید وا نهاد
خواست بگیرد چاه بودش عمیق
میفکند چاه شاید که لیلایش رهاد
خم شد و لیلی سواراندر سوار
چون برون شد مجنون را بماد
گفت مجنون من وامانده ام
چون به مرگ رستم و داد شغاد
گشت جمعی به گرد چاه تا برون
گفت مجنون مرا اینجا تنها بماد
گر که بودش رسم غیر عشق برون
بوی عطرش در این دخمه که خواد
سالها چاه معبد عشاق عاشق بود
شاید این نیلگون را در چاه چاد
گفت دریا خوش گذشت این عمر
پوز خندی زد به وی با باد باد
سیاوش دریابار
دل می ستاند از من و جان می دهد به من
آرام جان و کام جهان می دهد به من
هوشنگ_ابتهاج
غیبت تو
از مرگ من میگذرد
در این بازی
هیچ رمزی، هیچ جانشینی
وجود ندارد
چاقو به هدف اصابت کرده است.
فرانسس_هاروویتز
نگاه دار دلم را برای آنچه در اوست
که ساغرِ غمِ تو، درخورِ شکستن نیست
حسین_منزوی