برای خرمالوی فصل های گس
دستخط وداع جا گذاشته ام
حالا عقربه ها ی نو
قابله می شوند
پلک زدن های نوزاد را
فروغ گودرزی
گیسوانش سپید
به سان دندانِ نو، برفِ کهنه، شعر بامداد.
چشمها _تیرهترین جنگل دنیا_
در قلب دو پلک، جا خوش کردهاند.
پلکها_آغوش امن زمان_
سنگینی روزها و سالها را
همچو کجاوهای نرم
پذیرا شدهاند
و ثانیهها،
در کنج این شاهکار خلقت نم زدهاند.
"من" نبود او،
"ما" بود
جاریتر از خونِ در رگهایمان،
ماناتر از رنجِ در شبهایمان
گرمتر از جانِ در پاهایمان
تا بدویم
به سوی آن جا که باید،
آن جا که منها، ما میشوند
به سوی خانه.
مبینا بیات
آنچه من از پیچش مو گفتهام،تفسیر توست
از نگاه مست و جادو گفتهام،تفسیر توست
هند و کشمیر و سمرقند و بخارائی نبود
گر غزل از خال هندو گفتهام،تفسیر توست
از شب طولانی یلدا اگر دم می زنم
یا سیاهی های گیسو گفتهام،تفسیر توست
نیست پنهان از خداوند از شما پنهان چرا
آنچه از گلهای شب بو گفتهام،تفسیر توست
نیستم اهل ریاضتهای صوفی مسلکان
در سحر،گر ذکر یا هو گفتهام،تفسیر توست
زاهد خلوت نشین هم نیستم ای جان من
گر که از محراب ابرو گفتهام،تفسیر توست
سالها در دفترم گر همچو واسع روز و شب
داستانی از بر و رو گفتهام ، تفسیر توست
سید علی کهنگی
چندیست رفته ای زخیالم
ولی مدام انگار
در گیر و دار قاصدکی و هنوز هرزه وشی
چسبیدن تو را به ساقه دلیلی نمانده است
کفتارتری تو از این حرفها که پر بکشی
یک دم بیا و بطری من را بگیر و برو
بی خود نخند!
سبک تر از آنی که سربکشی
من کیش و مات فلسفه در جنگ واژه های عبوث
تو...
ساده...
در پی دیوار کاغذی که در بکشی
لبریز کوچ شدم ای شفیره خواب نباف
حالا تویی که سرمه به چشمان تر بکشی
با صندلی چرخدار حواسم دوباره بی تابم
شاید بهار که آمد به باغ سر بکشی
آری
نفس نمانده و سیمرغ بی پر است
تنها تو می شود که مرا شعله ور بکشی
فروهر نگهداری
آمدم جان بسپارم به رهت باز نشد
دیده بگشایم و بینم رخ تو باز نشد
.قدحی نوش کنم از لب لعل تو نشد
.چشم براه تو گشایم همه روز باز نشد
من بدرگاه تو چون بسته همه جان و تنم
تو خدایی و منم بنده تو بند دلم باز نشد
من غافل ز گنه پاک نمودم که به فریاد رسی
گنهم بیش بود جاده هموار تو هم باز نشد
ره تو راه صراط است منم در گذرت
من عاصی همه قفل زنگار دلم باز نشد
همت و لطف تو مسرور بداند همه وقت
دوزخ از یمن وجود تو درش باز نشد
مسعود موسوی