دلتنگیهایم
در آغوشم میلرزند
اکنون
میان باد و حصار
ناگفتههایم بیپناه
طیبه ایرانیان
اهل آبادی پاییزم
کوچه ی مهر
چند قطعه به کف دارم
غزلی گوشه ی لب هست هنوز
مردم آبادی!
دل پاکی دارم
یک سفر روی دلم مانده هنوز
بروم آنجا که سهراب نرفت
سلام کودکیم را برسانم به خدا
و بگویم به خدا
پشت دریا به دلم سخت گذشت...
دل پاکی دارم
میشود به میان دل من بنشینی؟
سخت گذشت
اما دل من هست هنوز!...
مرتضی دوره گرد
کجا می روی و در پی چه هستی ؟
آرام بایست و به جهان نگاه کن
به آسمان
به رنگ هایی که با غروب تغییر می کنند
به همه ی چیزهایی که تو را ساخته اند
بایست و گوش کن
به تنفس زمین
به شعرهایی که باد می آورد
به هر چیزی که می گذرد و تو را لمس می کند
بی آنکه حتی بدانی
بایست
و ببین که چگونه همه چیز در حرکت است
و چگونه تو نیز در حرکت هستی
اما این حرکت ، همیشه رو به جلو نیست
گاهی به عقب
گاهی به عمق
گاهی در دایرهای آرام
که تو را به همان نقطهای میرساند
که آغاز کرده بودی
با چشمهایی بازتر
با قلبی سبکتر
و با روحی پر از سکوت
کجا میروی ؟
در پی چه هستی ؟
پرسشها همیشه هستند
اما پاسخها در تماشای جهان نهفتهاند
بایست
و جهان را در خود حس کن
الهام رضایی خلیق
جوهر نیلی چشمانت،
چون رود آرام آبیتپنده،
که لبهای کاغذ را
میبوسد،
و آتش میافروزد.
سیدحسن نبی پور
ماهی نیمهجان کنار حوضم
بیتو،
نفسهایم کوتاه میشود
و آب،
دیگر مرا به زندگی نمیبرد.
ماهی نیمهجان کنار حوضم
اگر بیتو بمانم،
تمام کوچههای شهر
به تاریکی میرسند.
تو اگر بروی،
من ماهیِ بیدریا میشوم،
در حوضی تنگ
که دیوارهایش
با هر تپش دل من
تَرَک برمیدارد.
بیتو،
هر دانهای از نان
طعمی از شن دارد،
و هر جرعهی آبی
مزهی مرگ.
بمان...
که اگر نباشی،
حوض خشک میشود،
من بر کف سیمانیاش
دستوپا میزنم،
و هیچ چشمی
اشک مرا نمیبیند.
تو دریاستی،
من ماهی.
بیدریا
هیچ بودنی نیست.
فرید پیروانیان