هر که شد عاشق مولا، بدنش میسوزد
نه فقط جان و دلش بلکه تنش میسوزد
آه با این جگر سوخته یارب چه کنیم؟
ما که دیدیم که یاری بدنش میسوزد
آتش عشق چنان دامن دنیا بگرفت
که سراسر همه دشت و دمنش میسوزد
آبی از دیده بریزید بر این بابل دل
بت فرو ریخت ولی بت شکنش میسوزد
داغ جانسوز شقایق نه فقط او را سوخت
سوسن و سنبل و حتی چمنش میسوزد
سرورا منتَظرا شیعه ی خود را دریاب
که خراسان و عراق و یمنش میسوزد
ای خوش آن طائر دلخسته که در جلوه تو
لانه و بال و پر و جان و منش میسوزد
عباس طبیبی