دستم قلم ده و بر من اشاره کن
فصل زمستان که رفت فکر بهاره کن
من مست غزلهای شب تار تو گشتم
تنبور بیار و طبل مرا کوک سه تاره کن
بر عشق بنه جای بر پای عاشقی
زخمی که زدی خوب نظاره کن
بر جای جای دلم خدشه نکن زینهار
آخر خدا را رحمی به من می باره کن
گفتند بر لوح نوشتیم که انگور بیارید
کردیم گناه و دوباره استخاره کن
در دام رهش گشتی گرفتار بال مزن
گو رفته همه عمر و فکری به چاره کن
سخت است بخندی که عمرم همه سر شد
آین دام که درانی بگسل و افتخاره کن
معشوق دلش مشکن که مدعی
می خواست و میرفت گوش به گوشواره کن
آنان که غلط های الفاظ جهانند
بر لحظه لحظه های عمرت نظاره کن
دیگر نه شوق نوشتن نه حرف گفتن داری
دریا به کام گیر جهانت و فکر دوباره کن
سیاوش دریابار