همین که دیدمت در سینه توفان کرد دلتنگی
زدی لبخندی و دردم را دو چندان کرد دلتنگی
شدم خیره به چشمت آسمان چشمم ابری شد
به ناگه بغض من بشکست و طغیان کرد دلتنگی
سر هر پیچ برخوردم به رویای تو بی تردید
مرا چون آتشی بر فرق قلیان کرد دلتنگی
بیاور ارمغان از عشق مه بانوی بازرگان
که حال و روز طوطی را پریشان کرد دلتنگی
به سبک عهد دقیانوس پا در حجله ام بگذار
که مجنون تو را همدست شیطان کرد دلتنگی
شبی از شهریار آثار سوء عشق پرسیدم
میان گریه و اندوه عنوان کرد؛ "دلتنگی"
بیا بر تربت اشعارم امشب شمع روشن کن
که خودکار و غزل را نیز گریان کرد دلتنگی
هزار و سیصد و اندی به جان کندن گذشت اما
مرا از عاشقی کردن، پشبمان کرد دلتنگی
محمد علی شیردل