از حسن جمال تو چه گویم جرسی نیست
از باده ی مستت چه بنوشم قدحی نیست
در باب شفا یافتنم قصه زیاد است
از طاق کج ابروی تو تا قبله رهی نیست
رخسار بر افروخته ات شرح طنین است
چون قاصدکی گشتم و از باد خبری نیست
از هر نت تو هزار و یک موج روان است
چون جنگل بکرم هوس هیچ کسی نیست
ای دامن آلوده به دیدار سحرگاه
چندیست که ازقافله سالار خبری نیست
عمریست که در علم طبابت همه حیران
جز نام تو بردن ز سرودن هدفی نیست
پیکار نکن با من زنجیر به پایت
بیمار تو ام سجده و محراب دوا نیست
فرهاد بیداری