کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

شیرینِ من

شیرینِ من
باد،
بندِ رختِ غروب را می‌لرزاند،
و دلتنگی،
پیراهنِ نرگسِ خیس را
بر شاخه‌ی سکوت می‌تکاند.

شب می‌آید
چون دستی که خوابِ مهتاب را
در مویِ زمین شانه می‌زند،
و عطرِ تو،
از لایِ بابونه‌ها،
به آهِ خاک، جان می‌دهد.

قاصدک‌ها
رویِ پشتِ آسمان می‌رقصند،
و ستاره‌ها،
بذرِ روشنِ خواب را
در مشتِ شب می‌پاشند.

آشیانه تهی‌ست،
اما درختِ تبریزی
با زمزمه‌ی نامت
سایه‌اش را
به بازیِ نور می‌سپارد.

من از صدایت نوشیده‌ام،
و چنگِ خسته‌ام
با نسیمِ تو
زخم خاموش را کوک می‌کند،
تا نغمه‌ها
از گلوگاهِ خاک
به پرواز درآیند.

نه جهان،
نه زمان،
هیچ‌کدام نماندند؛
همه از صدای تو گذشتند،
چون بادی
که از حریرِ آب می‌گذرد.

و من،
در لرزشِ نرمِ آن صدا
می‌چرخم،
چون دانه‌ای از مهتاب
در آستینِ چین‌خورده‌ات،
و هر نفس،
ریتمِ قلبِ شب را
می‌خواند.

تا تو بیایی،
برگ‌ها
به زبانِ نسیم
ترانه می‌خوانند،

و من،
در خاموشیِ شکوفه‌ها،
نامت را
با بوسه‌ای نرم
به خوابِ قاصدک‌ها
می‌سپارم.


تورج آریا

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد