ای که عطرت برده هوش ازگنبد نیلوفری
با غمت داری مرا از پای در می آوری
باز هم گردیده مجنون تو دستاویز غم
زل بزن در چشم هایم آفتاب ِ خاوری
شهر نیشابور با فیروزه ی سبزش نوشت
تو نگین خوشتراش تاج ِ هر انگشتری
مادرم ، جغرافی آغوش گرمت برده است
آبرو از گرمی اهواز و فصل دلبری
تو نگاهت زندگی می بخشد و عیسی دمش
یک سر و گردن تو از عیسای پیغمبر سری
آنقدر شاهی که جنت زیر پایت پهن شد
وه چه می آید به قرص ماه تو پیغمبری
من که باشم در مقامت خامه فرسایی کنم
تا تویی سلطان قلبم دلخوشم بر نوکری
از شراب سرخ مهرویان نمی نوشم دگر
چون که مستم از شراب و جام مهر مادری
محمد علی شیردل