طرح چشمانت غزلها را فریبامیکند
واژهها را غرق در رویای زیبا میکند
تار موهایت شب یلداییِ افسانههاست
محفل شبهای غربت را مصفا میکند
شمس تبریزی تویی، من مولویِ بیقرار
با حضورت عشق در این سینه مأوا میکند
با سرود و نغمه از آوای باران می رسی
هر ترنم از نوایت شور و غوغا میکند
مهربانی پیش مهرت سر به زیر انداخته
شعرهایم با حضور تو دهان وا میکند
روشنی بخشیدهای با ماهتابِ چهرهات
ماه از فکر رقابت با تو پروا میکند
با نسیم نام تو گلها به رقص افتادهاند
برگریزان را پر از شوق وشکوفا میکند
با نگاهت میشود شب، غرق نوری آشنا
ماه را در بستر اندیشه ها جا میدهد
رنگ لبخندت بهاری را به بهمن می دهد
دست دی را گرم در آغوش خود ها می کند
از غریو خندههایت شاعری شیدا شدم
قند لبخندت جهان را غرق معنا میکند
سمیه مهرجوئی