وقتی دلِ مردی به عشق آشنا شود
دنیای او چو باغِ بهاران، هوا شود
چشمان یار، روشنیِ صبحِ جاودان
با یک نگاه، عالمِ تاریک، وا شود
دل میتپد ز شوقِ وصالِ نگار خویش
هر ذره در وجود، پر از کیمیا شود
با خندههای اوست که خورشید میدمد
هر غم چو سایه، محوِ تماشای ما شود
ای یار، بیتو هیچ نباشد صفای دل
با توست هرچه هست، جهان پر بها شود
محمد فولادی