کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

او را که می خواهم بگویم یک روانی بود

او را که می خواهم بگویم یک روانی بود
جان تو یعنی آدمی بلقوه جانی بود

من فکر می کردم که آدم هست و می فهمد
اما نه همدردی نه حتی همزبانی بود

بی معرفت اصلا نمی دانست بودن چیست
تنها فقط در وهم و رویا یک زمانی بود


احساس و حس مالکیت را به آدم داشت
اما خودش با دیگری آن هم نهانی بود

او را که می خواهم بگویم بی وفایی کرد
اما خودش دنبال عشقی آنچنانی بود

یک آدم یک بعدی و کم عقل و بی احساس
در ظاهر من چون به دنبال شبانی بود

نادان بی جنبه چه می خواهی نخندم من
کارتو خندیدن به این عمر و جوانی بود

می خواهی اصلا لال باشم مثل تو من هم
آن خنده هایت هم که مال آن فلانی بود

دیگر چه می خواهی تو از جان من خسته
کار تو کی همدردی و یا مهربانی بود

نه، من بمانم بی کس و تنها تو هم آنجا
کیف خودت را هم بکن این آرمانی بود

بر ما نبخشیدی کمی حتی خوشی جانم
کارت فقط از دور یک چشمک پرانی بود

از ما شراب سرخوش و سرمست می خواهد
آن میوه ها در دست من حتی امانی بود؟

بی میوه هم آیا شرابی می شود اصلا
تنها شراب چشم من بود ارغوانی بود

من که ندیدم میوه ای را هم نخوردم کو
از چشم ما پنهان کجا در بایگانی بود

البته می بخشی ولی کارت خیالات هست
یعنی رسیدن هم به تو هفتاد خانی بود

من هفت خان عشق را رد کرده بودم که
اما نگاه و فکر تو رنگین کمانی بود

یعنی درون ذهن تو هفتاد تا رنگ هست
هر روز هم یک رنگ، آن هم ناگهانی بود

امروز فهمیدم فقط بازیچه ات بودم
عشق تو تنها یک خیال پوچ و فانی بود

دیگر نمی افتم به دامت مبتلا سازی
خواهان تو آن روزها مردی روانی بود

سعید غمخوار

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد