دیگر تورا مثل روز های اول نمی بینم
صدایت میکنم تپش قلب نمیگیرم
نگاهت قلبم را نمی لرزاند
دیگر برایت موی شانه نمی کنم
از چشمم افتادی
جامه زیبا بر تن نمی کنم
شعر برایت نمیخوام
تویی که مرا شکستی
تمام من با تو غریب شد
بیچاره ؛ برای همیشه مرا از دست دادی
شاید جسمم را تسخیر کنی
اما مالک روحم
هرگز نخواهی شد
من از تو بریدم
قدرم را ندانستی
حیف آن همه احساس
پای تو خرج شد
به زودی درد نبودم را
با اعماق وجود حس می کنی
نیستم با تو
در چشمم بیگانه ای
در قلبم کشتم عشقت را
درد داشت
اما تمام شد
وحید مشرقی