در مکتب عشق دل صد بار از این جمله نوشت
کی این کعبه شود منزل من خشت به خشت
دنیا مرا برده از این یاد که مسلمان زادم
نرسد داد مسلمان به مسلمان که کنند آزادم
دل اگر پاک نباشد، چه نمازش چه سجود
سجده بر خاک نتواند بزند، تا نرود گرد وجود
گر مرا سجده به خاک است ولی دل به هواست
سجدهام سنگ پرستی است، نه عبادت نه دعاست
دل ویرانه و این خانه که با نام خدا ساختهاند
نه خدا مانده، نه آن عهد که پرداختهاند
زخم اگر خورده دلی گفت خدا را مدد است
خنده زد آن که خدا را به زر خود بلد است
دل من سوخت، ز خاکستر آن نیز نماند
چه خوشش سوخت، دلی را که دلی را نرماند
کعبه تا خانهی دلها نشود سنگ سراست
هر که در آن نکند عشق، نه زائر که گداست
خانهی حق را که ز آن نیست سیاه از دل سنگ
کعبه دل باشد و دل را نتوان بست به رنگ
تو بگو عشق کجاست، گر نه در سینهی ماست
گر نتابد ز دل ما، چه امیدی به قضاست؟!
علی انتظاری میبدی