همی دانم که این دنیا به یک ارزن نمی ارزد
به اندک حادثه گویا، دلم یک باره می لرزد
دلم از دست این دنیا گلایه ها به سـر دارد
جهان برکام ما زهر وخوشی از بهر ما پر زد
اجل راگوییش پیش آ،که مارا عزم رفتن باد
چنان افسرده گردیده ، شرر از تن بر انگیزد
خدایا طاقتم طاقست و فرصت ها دگر اندک
ز این زندان رهایم ساز و که با زندان نمی سازد
دل صد پاره ما را، زده شوری دگر بر سر
به دریا،کشتی طوفان زده،بادبان برنمی خیزد
کنون با پیکری رنجور و خسته از همه دنیا
نشسته گوشه دنجی ، مگر لطفی کند ایزد
محمد ابوالفضلی قمصری