عشق را آیینه داری، شانه میخواهی چکار؟
دردلِ من خانه داری، خانه میخواهی چکار؟
چون که می آیم به سر هر دَم بسوی دامِ تو
دانه بهرِ صیدِ این دیوانه ، میخواهی چکار؟
جامِ لب هایت مرا بس، در شبِ یلدای عشق
در چنین بزمی دگر ، پیمانه میخواهی چکار؟
من که می سوزم به گردِ شمع عشقت بیدریغ
شاهدی دیگر بجز، پروانه میخواهی چکار؟
در رفاقت ، نا رفیقی با رفیقان رسم نیست
رَسمِ تو این است اگر، جانانه میخواهی چکار؟
قصه ها دارم من از رویای عشقت ، نازنین
تا که هستم غیر ازین، افسانه میخواهی چکار؟
گفته بودی تا نپرسم بعد از این از چون و چند
دلبرِ بی چون و چند و چانه ، میخواهی چکار؟
شعله را گفتند ، این لبخندِ تو از بهرِ چیست؟
گفت شمع داند، تو ای بیگانه میخواهی چکار؟
پژند محرر صفایی