به شوق دیدنت
صبح را هزار بار
میچینم.
خورشید
در هوای تو
رنگ دیگری دارد.
با هر قدمت،
زمین
زیر پاهایت
نفس تازه میکشد.
و من
در سکوتِ نگاهت
به خانهای میرسم
که فقط
برای من ساخته شده است.
بگو،
آیا میشود
چشمانت را
برای همیشه
در دلم قاب کنم؟
آیا میشود
تمام راهها
به آغوش تو
منتهی شوند؟
تو،
شوق بیپایانی
که هیچگاه
تمام نمیشوی.
ابوفاضل اکبری