با تو جان من ز شوق به لب آمده است
جان در تن من نمان که رب آمده است
جز تو ای اول وآخر من چه بخواهم بهتر
صاحبدل من عشق تو به جان آمده است
اعتبار تو ای سروبلندم در دل معشوقت
در دل تا حد خدایی به عرش آمده است
نیست تنها به حضور، تویی جان و دل من
نهراسم از فاصله، نام تو در فال آمده است
در خاطر ودل گو که تو داری قصری، شاها
تاج قارون وسلیمان دل ما به شما آمده است
چشم هایت دین و دل و اندیشه مارا دزدید
لب و روی شما گویی ز بهشت آمده است
رؤیا جلیل توانا