قلم در دست
انسانم
روایت از سفر دارم
به روی ابر بنشینم
نه بارانم
نه ابرم لیک
دلم بیراهه ای دور است
می خواند
سبک بالم
سبک
پرواز می خواهم
دوبال خفته ام اکنون
پر پرواز می خواهم
پریدن را نمی دانم
ولی لبریز احساسم
خوشایند است حال من
دگرگون گشته احوالم
چو باران نه که برگی رو به پاییزم
بهاران است
چو لاله باز بشکوفم
خوشم با دلربایی ها
طراوت را به جامی باز می نوشم
الهه رزاز مشهدی